و/و
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:09
کلافه ام مغزم داره از هم میپاشه نمیدونم باید چی کار کنم... نمی دونم واقعا نمی دونم چی کار باید کنم... نمی دونم... نمی دونم... + نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۶/۰۴/۱۳ساعت 20:29 توسط نگین |
1404
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:33
فقط دوست دارم 8 سال دیگه به وقت قرارمون برای همه مون یه اتفاق خوب بیافته!!! سه روز تو جنگل بودیم به قول بچه ها و شدیم بچه جنگلی من تو سن نرسیده به 20 سالگی حس ناب رفیق و جمع دوستانه رو حس کردم و حال دلم خوب بود! حتی اگه نداشته باشم کنارم کسی رو که دوسش دارم باز هم خوبم!!! این حال خوب با همه ی درداش ...
آب شدم
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:33
قفسی باید ساختهرچه در دنیا گنجشک و قناری هستبا پرستوهاو کبوترهاهمه را باید یکجا به قفس انداختروزگاری است که پرواز کبوترهادر فضا ممنوع استکه چرابه حریم جت ها خصمانه تجاوز شده استروزگاری است که خوبی خفته استو بدی بیدار است ...فریدون مشیری
حیف از این روزا...
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:33
دیدین یهویی تهی میشی از دورن ؟؟ تا حالا حس کردین نمی دونم حسی مثل اینکه شاید یکی داره ذره ذره..بذار اینجوری بگم این آدم ریزو های داستانا خب؟یه بیل دستشونه دور تا دورتو محاصره کردن یه چندتایی وسط قفسه سینه ات هستن یه چندتایی رو شونه هات یه چندتایی هم نه بیشتر از هرجا رو کله ات و یه سری رو پاهات و با
دو دهه پیمونه داره پر میشه میره!!!
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:33
وقتی که بچه بودم همیشه جمع ها رو هر جمعی رو بدون خودم تصور می کردم که اگه من نباشم توشون چه اتفاقی می افته..گاهی وقتا زیر تخت پنهان می شدم که ببینم خواهرم میاد تو اتاق اونموقع اتاقمون مشترک بود و من شادتر خواستم تاکید کنم گاهی مستقل کردن بچه ها ازمحیط بازی که زندگیشون میشه زود تاثیر خوبی نداره چی می
گل گلدون من!!!
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:33
وقتی مامان شم یادم میمونه که هیییییچ وقت دخترمو مقصر ندونم یادم میمونه که هیچ وقت دخترمو اذیت نکنم بخاطر اینکه خودم بنا به دلایلی اذیت شدم...یادم میمونه وقتی بازیگوشی کرد وقتی تصادف کرد وقتی اونقدر تصادف فجیع بود که زنده موند و هیچیش نشد صبح اش حس کردم حالش بده یادم بمونه که ببرمش دکتر حتی پیش یه رو
من یادم نرفته که هنوز قوی ام و محکم مونده ام برای زندگیم که نجاتش بدم که نجاتم بده!!!
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:33
26 روز دیگه تولدمه!! از حالا همه دنبال اینن که چجوری خوشحالم کنن چون فکر میکنن هنوزم من مثل قبل تر ها پر از هیجانم برای تولدم!!! راستش مطمئنم همون روز خوشحالم ولی الان نه!! این روزا دلم پره و بغضم میگیره همش این روزا حالم تعریفی نداره خوش نیست انگاری خودمو گم کردم گم کردم و گم کردم!!!!!! تو همه ی ای
میگن یه روز خوب میاد!!
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:33
امروز دلم برای مظلومیت خودم دلم برای بدبختیم و بیچارگیم سوخت!!! کل قفسه ی سینه ام سوخت!!! گلوم باد کرده از غم هایی که میان تا بالا و میرن!!! + نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۰۲ساعت 22:25 توسط نگین |
دنیای جای گذره!
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:33
داشتم فکر میکردم که اگه من برم دکتر و دکتر بگه خانوم نون شما یک سال وقت دارید من چی میکنم؟؟ یا بگه خیلی وقت ندارم!! یا که بگه من اوضاعم وخیمه...! نمیدونم می خوام خودمو برای هر چیزی آماده کنم!!! هرچیزییییی از تنها چیزی که بدم میاد اونم سوپرایز شدنه اونم سوپرایز شدن از جانب خبرایی که خوشحالم نمیکنه!!!
2+0
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:33
قفسی باید ساختهرچه در دنیا گنجشک و قناری هستبا پرستوهاو کبوترهاهمه را باید یکجا به قفس انداختروزگاری است که پرواز کبوترهادر فضا ممنوع استکه چرابه حریم جت ها خصمانه تجاوز شده استروزگاری است که خوبی خفته استو بدی بیدار است ...فریدون مشیری
سپید میگذرد؟ یا سیاه میگذرد؟
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:33
از یه جای دنیات زندگیت قبول میکنی تنهایی و این بزرگترین شکنجه ی دنیاست!!! تنهاییی! خانواده ات هستن و نیستن دوستات هستن و نیستن و تو تو این حجم آدما تنهایی!!! تنهایی از حرف عزیزت میاد که میگه براش مهم نیستی اونم به دفعات زیاد کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم تا این حد بی رحمی رو ببینم!!! + نوشته شده در یکشنبه...