دنیای سیاه برعکس
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 9:51
من می نویسم چون می تونم بنویسم ! تو میبینی چون می تونی ببینی ! اون گوش میده چون می تونه بشنوه! ما فراموش میکنیم چون نمی تونیم به یاد بیاریم... خودمون رو خودمون و خودمون! + نوشته شده در جمعه ۱۳۹۶/۰۷/۰۷ساعت 16:57 توسط نگین |
دیدمت..بوییدمت..بوسیدمت در خواب!!
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 9:51
گاهی وقتا مثل امشب حس میکنم حس میکنم حس میکنم حس میکنم حس میکنم حس میکنم حس ها رو که نمیشه نوشت میشه؟ من هیچ واژه ایی برای بیانش ندارم!! + نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۷/۱۵ساعت 22:38 توسط نگین |
شاهزاده ایی که صاحب ملکه شد و شاه نام گرفت..!
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 9:51
یک ماه شد... شاهزاده ی سوار بر ریو دستاشو یه رینگ نقره ایی احاطه کرده... با همون آهنگ های قدیمی جذابش ولی با این تفاوت که حالش این روزا خوبه و بهتر از این نمیشه! حالش خوبه چون گفت صبح بخیییر...! + نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۶/۰۸/۰۱ساعت 7:41 توسط نگین |
نبرد من!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:54
می خواستم بلند شم برم چشم پزشکی می خواستم برم کلاس نسخه خوانی می خواستم برم پارک کتاب بخونم میخواستم برم بیرون قدم بزنم می خواستم برم بلیط کنسرت بگیرم ولی نمی تونستم بلیطی انتخاب کنم چون باعث میشدم ریتم صندلی ها زوجیتشون بهم بخوره... می خواستم برم...ولی چون تنها بودم نرفتم...الان دارم فکر میکنم چی م...
من دوگوش دراز نیستم متاسفانه!!!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:54
واقعا متنفرم از آدمایی که تو روت نگاه میکنن و دروغ میگن دلم می خواد اون لحظه تو صورتشون تف کنم و بگم اینقدر عوضی نباااش آدمایی که فکر می کنن می تونن با این زرنگ بازی ها به هررررررر جایی برسن آدومای از خود راضی و مزخرف که هیچی از خودشون ندارن و فقط ادعا میکنن آدمایی که با دروغ...!! آدم ریا کار راه دو...
میم مثل تو
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:54
مامان همیشه نگران منه! اینو از کجا فهمیدم؟از چراغی که آورده تو اتاقم و روشن کرده که شب بتونم راحت یا به قول خودش با رویاهای قشنگ بخوابم آخه نگرانمه...یه مدتیه دوباره خونریزی معده ام شروع شده تقریبا یه سال شده که دارم با این درد جون میدم و همه رونگران کردم و بیشتر از همه مادرم رو! آخه وقتایی که حالم ...
چشمانت!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:54
شب موقع خواب به اهل خونه میسپارم که زود بیدارم کنن گوشی زنگ نمیذارم چون بیشتر باعث میشه با ترس بیدار شم ساعت 8 مامان میاد صدام میکنه بلند میشم اول یه لیوان آب می خورم و شروع میکنم به نرمش خیلی سبک که زیاد اذیتم نکنه و به معده ام فشار نیاد بعدش هم صبحونه و تمیز کردن اتاقم و خوردن یه لیوان شیر البته ق...
شاهزاده ایی سوار بر ریو ی سفید
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:54
دارم به اون فکر میکنم با ماشین رنو ی سفیدش رنو؟؟نه راستش ریو..!اسما رو قاطی میکنم مخصوصا ماشین و این صحبتا رو!!!داشتم بهش فکر میکردم و یهو جلو روم ظاهر شد...هر چند داشت از گوشه چشم منو میدید ولی من زل زده بودم بهش دلم می خواست زمان متوقف شه و من زل بزنم بهش همین و همین! اولین بار بود که از اون آژانس...
ببخشید
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:54
امروز حس کردم مسئولیتم زیاده و نباید تنبلی کنم یه استادی بود که میگفت بهم آدما که زیاد بفهمن زیاد حس مسئولیت میکنن میدونم همه اتفاقای زندگیمو میدونم و میدونم مسئولم در برابرش میدونم من باید برای شادی خانوادم تلاش کنم میدونم میدونم میدونم.... + نوشته شده در جمعه ۱۳۹۶/۰۵/۲۰ساعت 23:23 توسط نگین |
حالا کی رویاهاتو میکاری؟
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:54
این روزا دقیقا حال و هوایی رو دارم که همیشه آرزو داشته داشته باشمش یعنی چی؟ یعنی اینکه در اختیار خودمم تمام و کمال به خودم افتخار میکنم خودمو دوست دارم و به خودم احترام میذارم میدونم و ایمان دارم من برای چیزی که هستم زجر کشیدم جنگیدم و شدم این میدونم کسی موافق عقایدم نیست ولی میدونم که عقایدم در رعا...
ما که یم؟ اول تویی آخر تویی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:54
________________________________________________________________ اول و آخر تویی ما درمیان ________________________________________________________________ هیچ هیچی که نیاید در بیان ________________________________________________________________ + نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۵/۲۶ساعت 0:10 توسط نگین |
دوقلو های افسانه ایی ماییم!!!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:54
شباهت من و خواهرم بر میگیرده به جایی که مامان پسری از من خوشش میاد و به اهل خانواده میگه برای دختر بزرگتون اومدیم برای امر خاصی و این صحبتا که اشتباه بعدش میفهمه نه خیییر خواستگاری از خواهر کوچیکه ست!!! ما عادت کردیم به این سوال که دو قلو هستید؟؟؟ من و خواهرمم میگیم بله با اختلاف 3 سال و نیم ما دو ق...
یک سالگی و این مسخره بازیا
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:54
اولین وبلاگی هست که یک سال دارمش نوشتنم نمیاد یه چیز خیلی مسخره یه زمانی آرزوم بود وبلاگی داشته باشم که هی نخوام پست بذارم و یک بار که شده بگم نوشتنم نمیاد دنیا به مسخره ترین حالت ممکن جذااااابههه + نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۶/۰۲ساعت 20:59 توسط نگین |
دخ!!!!!
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:09
شکر یه دی و خردادی هست که همه ی بهونه های نرفتن هامونو می تونه خوشگل جبران کنه که کسی نفهمه چرا چی شد اخه چرا..! تو این ماه به اصطلاح امتحانات میتونیم بهونه بیاریم برای درس و تحمل نکنیم محیط زجر آور اقوام و دوست و آشنا که هی میپرسن چی شده؟؟؟ چی شد...نگین چرا اینجوری شد...آخ چقدر برای اون نگین مهربون...
یه چیزیم هست!
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:09
یهو میشی مهم..یهو همه فراموشت می کنن..یهو براشون بهترینی...یهو میشی اوه این...! ذهنم قفل شده...! افکارم پوچ شده...! + نوشته شده در جمعه ۱۳۹۶/۰۳/۲۶ساعت 1:54 توسط نگین |
آبنبات با طعم توت فرنگی!
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:09
گاهی وقتا دلت می خواد یه حرفی رو بزنی ولی قورت میدی و نمی گی !!! شاید یه چیزی مانع میشه شایدم نه!!! خواستم بگم اینکه آدما ادعا می کنن هستن ولی نیستن فرق داره با اینکه میگی هستم!! خواستم بگم منتظری که کارات تموم شه ولی مهم نیست کار من تموم بشه یا نشه؟؟ خواستم بگم فقط ادعا میکنیم موقعی که نیازه نیستی!
وقتی که رفت من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم می رود!!
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:09
قفسی باید ساختهرچه در دنیا گنجشک و قناری هستبا پرستوهاو کبوترهاهمه را باید یکجا به قفس انداختروزگاری است که پرواز کبوترهادر فضا ممنوع استکه چرابه حریم جت ها خصمانه تجاوز شده استروزگاری است که خوبی خفته استو بدی بیدار است ...فریدون مشیری
رویای من رویای لبخندی از ته دل
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:09
یه چیزی تو وجودم شکست..!! یه چیزی مثل اطمینانی که بود و الان نیست...یه چیزی مثل یه محیط امنی که بود و دیگه نیست..! تو همه ی عمری که داشتم و دارم تا خود الان یکی..یکی نبود بفهمه منو..نبود...چه اونایی که ادعا کردن و چه اونایی که ادعایی نداشتن...!!! من الان تنها ترین آدم دنیام که اگه بیافتم هیشکی هیشکی...
هوا چطوره؟
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:09
آدم تنها دنیا میاد تنها از دنیا میره تنها چیزایی که داره از دست میده! زندگی فیلمه ولی از نوع واقعییش که اگه یکی..!!!!! چه هوایی رشت اینا رو بیخیال سردِ سرد بارونی باروووونی + نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۳/۲۷ساعت 21:57 توسط نگین |
جوانمرد...!
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:09
نمیدونم توانایی محسوب میشه یا ناتوانی فقط میدونم که اونقدر اعتماد و ایمان به خودم دارم و پای همه ی کارایی که کردم بمونم و هستم که اگه اتفاقی افتاد رو در رو حلش کنم نه اینکه بخوام پشت سر آدما حرف بزنم و تو یه لحظه همه چی رو فراموش کنم!!! منظور خوبی آدمای دیگه ست!!!اینکه حرف نمیزنیم اینکه میذاریم همه